داشتیم، اومد و ازم خواست که تو یه بانک ضامنش بشم،
گفتم چشم،،،،![]()
گفت پس تا تو مدارکت رو تکمیل کنی،من برم مدارکم رو از خونه بیارم ،
گفتم چشم،،،،![]()
گفت تا تو آماده بشی من با ماشین تو برم و بیام،
گفتم چشم،،،،![]()
رفت و اومد،رفتم طرف ماشین دیدم که نخیر،انگار بهش مزه داده،
خیال پیاده شدن نداره،که یهو فرمودن میشه من رانندگی کنم؟
گفتم چشم،،،![]()
به هر بدبختی و ترس و لرزی که بود ما رسیدیم به بانک و کارش انجام شد و
خواستیم برگردیم که سوئیچ ماشین رو داد به من،
منم یه تعارف خشک و خالی ِ دیگه کردم که خب بازم تو بشین پشت فرمون...
گفت چشم !!!!![]()
خلاصه تا رسید در خونشون من کلی وزن کم کردم،
آخرش که پیاده شد،انگار که یه بوهایی برده بود،پرسید رانندگیم چطور
بود؟![]()
منم خیلی جدی گفتم :مثل خانومها رانندگی میکنین!!!![]()
اینجا بود که دیگه منفجر شد از خنده...![]()
آخرش هم گفت که به کسی نگو که رانندگیم اینجوری بود،
گفتم چشم...![]()
حرف اضافه" فعلا" ذهنم آمادگی حرف اضافه رو نداره!!!

سرزده تو تقويم من
از حالا دعوتي واسه
اين جمعه تو ترحيم من
اين ديگه حكم قطعيه
فكر فرار ديگه بسه
زندونيه چشماي تو
آخر هفته مرخصه
حرف اضافه" فعلا" خبری نیست

یه زمستون زشت و تلخ
قسمت اینه ...انگار
حرف اضافه" جالبه... تو روز مثلا" عشق...........

سر زلفت خریدار کرده پیدا
مگه باد صبا بودی
مگه مرغ هوا بودی
که ناپیدا شدی جونم
حرف اضافه" به اصرار دوستان اومدم...کی میگه دروغ میگم؟![]()

در مانده که در وصف نگاهت چه بگوییم
تا سکرتری چون تو بود توی اداره
ای فتنه فتان همه ارباب رجوعیم
حرف اضافه" یکی به حسابم برسه لطفا"![]()
![]()

تو وضعیت خاصی باشه بقیه سال هم همونجوری میگذره...
من که فکر نکنم این واقعیت داشته باشه
کلا" این موضوع رو قبول ندارم...
خود من دقیقا" روز عید و لحظه تحویل سال تو هوا بودم...
ولی دیگه سفری نداشتم تا الان...جز یه سفر به بندرلنگه...
یه سفر به بندرعباس...یه سفر شیراز...یه سفر به کازرون...
دو سه تا سفر به تهران...
یه سفر هم به شمال و چند شهر شمالی...
سفر خارجه مون هم افتاد بعد از ماه رمضون
تا چند روز دیگه یه سر هم باید برم تهران....دیگه همین![]()
حرف اضافه"دیدین واقعیت نداره![]()

که بریم خونه....باید سر خیابونی پیاده میشدیم و
یه ۱۰ دقیقه ای رو پیاده میرفتیم...
و به محضی که از تاکسی پیاده شدم...خشتک شلوار مبارکمون
به قاعده دو وجب جر خورد
....
اونم از پشت
...
هیچ خاکی هم دم دست نبود که به سرم بریزم...ای خداااااا
مجبور شدم تو اون سرمای شبونه....کاپشنمو بیرون بیارم و
مث این فشن ها ببندم دور کمرم...من موندم و یه تی شرت...
عالم الله ای بودن که چپ چپ نگام میکردن و فکر میکردن که
لاف منو کشته![]()
حرف اضافه" هر چقدر که یکی از شلواراتونو دوس داشته باشین...
بیشتر از یکی دو سال نپوشین![]()

حرف اضافه" شمال اینجوری بود...سبز...خیس...دست خورده![]()

ولی بالاخره شمال مارو طلبید و
چهار تا آدم گنده(گنده به معنی بزرگ نه بیضه
) شمال ندیده...
برای اولین بار رفتیم شمال.
صفایی داشت بس عجیب...تله کابین سواری هم در ورای اون
ترسی
که داشتیم حالی داد اسیدی![]()
دوستان میگفتن بدون ماشین بهتون خوش نمیگذره...
ولی تو این چند روز....کلی صفا کردیم و خیلی جاها رفتیم که
مطمئنم اگه با ماشین میرفتیم این حال رو نداشتیم...
حرف اضافه" این رشتیها چرا اعصاب معصاب ندارن؟![]()

پارسال که اومد ایران انگاری حالش بهتر شده بود و همه خوشحال بودن
و دکترا گفته بودن که تا ۸۰ ٪ خوب شده....از ایران که میره خارجه...
دوباره حالش بد میشه و ایندفعه دکترا میگن زنده موندنت ۵۰-۵۰ شده...
چند وقت پیش-اوایل تابستون-میاد ایران و همه جماعت میریزن سرش
و میشینن کنارش و حالا اشک نریز..کی اشک بریز..
این بنده خدا هم که اومده بود ایران به هوای روحیه گرفتن و اینا...
کاملا" خودشو میبازه و به محضی که برمیگرده بلژیک
غزل خدافظی رو میخونه و خلاص...
الانم چند روزیه که جسد میتش رو زمین مونده و فعلا" منتظره ببینه
زور ایرانیها بیشتره و اونجا خاک میشه یا زور بلژیکی ها....
حرف اضافه"همش تقصیر این زنا بود که کشتنش ها![]()





